رضا قليخان هدايت
2221
مجمع الفصحاء ( فارسي )
ز شرم چشم او در چشمهء آب * همىلرزيد چون در چشمه سيماب عبير افكند بر ماه دلفروز * به شب خورشيد مىپوشيد در روز سوادش بر تن سيمين زد از بيم * كه خوش باشد سواد نقش بر سيم دل خسرو در آن تابنده مهتاب * چنان چون زر درآويزد به سيماب ولى چون ديد كز شير شكارى * به هم برشد گوزن مرغزارى زبونگيرى نكرد آن شير نخجير * كه نبود شير شيرافكن زبونگير جوانمردى خوش آمد را ادب كرد * نظرگاهش دگر جايى طلب كرد چو روى از مه بگردانيد خسرو * روان شد در زمان ماه سبكرو برون آمد پرىرخ چون پرى تيز * قبا پوشيد و شد بر پشت شبديز عقاب خويش را ره پويه بر داد * ز نعلش گاو و ماهى را خبر داد پس از يكلحظه خسرو بازپس ديد * بجز خود ناكسم گر هيچكس ديد ز هر سو كرد مركب را روانه * نه دل ديد و نه از دلبر نشانه گهى سوى درختان ديد گستاخ * كه گويى مرغ شد پريد بر شاخ گهى چهره به آب چشمه مىشست * چو ماهى ماه را در آب مىجست ز چشمش برد آن چشمه سياهى * در او غلطيد چون در آب ماهى چنان ناليد كز بس نالش او * پشيمان شد سپهر از مالش او برآورد از جگر سوزنده آهى * كه آتش بر چو من مردم گياهى بهارى يافتم زو برنخوردم * فراتى ديدم و لب تر نكردم كه فرمودم كه روى از مه بگردان * چو بخت آمد به راهت ره بگردان اگر هست او پرى دشوار باشد * پرى در چشمهها بسيار باشد به كس نتوان نمود اين داورى را * كه خسرو دوست مىدارد پرى را سليمانم ببايد نام كردن * پس آنگاهى پرى را رام كردن